دلتنگی
همیشه آنسوی دلتنگی خدایی است که داشتنش جبران تمام تنهایی ها و نداشتنی هاست
سفر ۱۰ روزه به دبی خیلی خوب بود و حسابی خوش گذشت اما از روز ۱۲ فروردین که برگشتیم عسلم حسابی مریض شد و سه تو بیمارستان بستری بود و حسابی لپاش آب شد.... بعد از بیمارستان هم خیلی غیر منتظره مجبور شدیم خونه مون را عوض کنیم الان سه روزه تقریبا کاراهام تموم شده و از امروز اینجا نت دارم ممنون از همه دوستان که به فکرم بودید به زودی میام و به همهتون سر میزنم خدایا شکرت مامان هم یه گوشواره طلا خیلی خوشمل بهش هدیه داد. دیشب همسری خیلی ناراحت شد میگفت خیلی زود بوده که گوششو سوراخ کردیم ولی من میخواستم برا عید دخملم خوش تیپ بشه برنامه عید هم تقریبا جور شده و همسری این روزها به دنبال پاسپورت برا عسلی هست ۳شنبه آینده دفاع دارم برام دعا کنید همه چیز خوبه - امروز تصمیم گرفتیم عید بریم دبی پیش عموی عسل - تقریبا سه ماه هست که برادر همسری برا تحصیل پسرشون رفتن دبی و اونجا خونه خریدن و چند روز پیش به خواهر همسری زنگ زده و گفته همگی عید بریم پیششون ... البته این تصمیم خواهر همسریه و معلوم نیست میشه رفت یا نه!!!!خدا کمک کنه و برنامه جور بشه این روزها حسابی مشغول کارای پایان نامه هستم - ۲۳ اسفند تاریخ دفاعم هست - مامانم خیلی کمکم میکنه و قراره این ۲ هفته صبحها مامان بیاد پیشم و از عسل مراقبت کنه تا من کارای پایان نامه ام را انجام بدم و این کابوس هم تموم بشه برام دعا کنید یادمه روزی که اومده بود دیدنم بعد از زایمانم اینقدر چشماش غم داشت - خدایا شکرت که دلشو شاد کردی دارم میام به دیدن تک تک تون دوستتون دارم روزهای خوبی بودن و دخترم اولین سفر زندگیش به بهترین جای دنیا بود. اما خیلی سرد و شلوغ بود دوبار بیشتر نتونستم روژان و ببرم حرم اما درکل خیلی خوش گذشت. خواهر همسری خیلی هوامو داشت . همسری هم مهربون شده بود و حسابی در برابر من و دخترم احساس مسئولیت میکرد به قول خواهر همسری هوای شیراز به مغزش نمی سازه و دگرگون میشه اینقدر دلم میخواد بیام درست و حسابی همه وبلاگ ها رو بخونم اما وقت نمیکنم الان هم ساعت ۲:۴۵ شب هست و من خسته و خواب آلود دارم پست میذارم. اما بیاد همتون هستم ستاره عزیزم - نیوشا جونم - مریم خانومی - فریده خانم - تارای عزیز - دنیای گلم - الهه خانم - صورتی جون - پروین جون - رویا عزیز - صبا خانم .......از همتون ممنونم تا امروز ظهر معلوم نبود که بریم یا نه ساعت ۲ که همسری اومد خونه و گفت برا شب آماده باش تا جمعه می خوایم بریم مشهد. اول فکر کردم داره شوخی میکنه وقتی بلیط و رزور هتل دیدم کلی خوشحال شدم و ۵ دقیقه داشتم گریه میکردم الان هم دارم گریه میکنم اصلا باورم نمیشه دارم با همسرم و دخترم میرم بهترین جای دنیا خدایااااااااا ممنونتم بعد خواهر همسری زنگ زد و اون هم کلی ذوق زده شده بود. در این شبهای عزیز التماس دعا هفته گذشته خیلی خوب بود- مامان خیلی کمکم کرد و حتی روژان و می گرفت تا من برم بیرون - یادم ایام قدیم بخیر هر وقت می خواستی زود لباس می پوشیدم و میرفتم هر جا که دوست داشتم، اما این روزها نمیشه..... یه روز صبح تا ظهر رفتم دانشگاه خیلی به من خوش گذشت . آخه دانشگاهم بیرون از شهر هست و بعد حدود 2 ماه اومدم بیرون از خونه - خیلی حال داد شده بودم مثل یه پرنده ای که آزاد شده من و روژان دیشب برگشتیم خونه و الان عزیزدل مامان خوابیده تا من یه کمی به کارام برسم همسرمان هم رفته سفر و توی این یه هفته فقط یه بار زنگ زد و اون هم برا اینکه بگه تا آخر این هفته نمیاد باز هم خدا را شکر که خبر داد البته من کاملا بی تفاوت شدم خیلیییییییییییییییییییییییییییی بیش از اینکه تصور کنید بود و نبودش برام اصلا مهم نیست بی خیال !!!!!!!!!!! شاید هفته آینده با خواهر همسری رفتیم مشهد. مامان میگه سرده و عسلم ممکنه سرما بخوره اما خیلی دلم هوای مشهد کرده- خیلی هم احتیاج به تنوع و تفریح دارم نمیدونم!!!
دوستتون دارم
من و روژان امروز اومدیم خونه - عسلم برا اولین بار اومد خونه خودش از روزی که دنیا اومده تا امروز خونه مامان جونش بوده وقتی میخواستم بیام اینقدر مامانم گریه کرد دلم براش سوخت اما دیگه باید میومدم خونه برا اولین بار عزیزدلم توی تخت خودش خوابیده ممنون از لطف همگیتون ادامه مطالب عکس عسلم دوستان بگن تا رمز بدم ممنون از لطف همتون ببخشید که این مدت نتونستم بیام نت آخه همش خونه مامانم هستم و اونجا دسترسی به نت خیلی سخته عسلم ۳ آذر پنجشنبه ساعت ۱۳:۴۵ به دنیا اومد و یه دنیا عشق و محبت همراه با خودش برا من آورد من و دخملم - روژان - خوبیم البته من یه عمل دیگه هم انجام دادم همزمان با زایمان خدا را شکر خوبم امشب هم همه فامیل خونه مامان اینا هستن ببخشید که نمیتونم زیاد بنوییسم از لب تاپ داداشی دارم استفاده میکنم. خیلی هم نمیتونم بشینم. تا یکی دو هفته دیگه خونه مامان اینا هستم قول میدم بعدش بیام و همه جزییات و عکسها رو بذارم ممنون از همتون که با کامنتهاتون خوشحالم کردین مریم جان(آرامش سفید) موقع زایمان خیلی به فکرتون بودم و حس میکردم دارید دعام میکنید ستاره جان (لحظه های کوتاه تو با من) عروسیت مبارک امیدوارم خوشبخت باشی عروسکم نیوشا جان (آن سوی مرز دوستی) امیدوارم زود زود خوب بشی عزیزم فعلا بای من از امروز میرم خونه مامانم چون همسری نیست - میدونید که!!! - و من نباید تنها بمونم روز ۳ آذر تاریخ زایمانم هست نمیدونم چی میشه خیلی اضطراب دارم برام دعا کنید شاید نتونم پست جدید بذارم تا بعد از تولد عسلم. البته بعد از تولد عسل موضوعات وبلاگم تغییر میکنه با کلی عکس و خاطرات خوب برمیگردم- راستی از اتاق عسل کلی عکس گررفتم اما متاسفانه وقت آپلود کردن ندارم میام همه رو میذارم خداحافظ تا بعد قربونت برم مامان خوشکلم البته بنده خدا بابا هم زحمت کشید هر چی مامان خواست بدون هیچ چشمداشتی هزینه هاشو پرداخت کرد از هردوتاییتون ممنونم از همین جا دستتونو میبوسم بعد با هم رفتیم کلی عروسک خریدم برا عسلم چند تا عروسک کیتی دوتا باربی ۶تا خرس خوشمل خیلی هم گرون شد ـ ۴۰۰ تومن ـ اما همسری واقعا با ذوق خرید.(فقط باربی ها انتخاب من بود )توی فروشگاه همسری میرفت یه خرس انتخاب میکرد میومد میگفت این خوبه؟؟ بعد بدون اینکه نظر منو بخواد میگفت آره اینو هم میخوام.اینقدر مشتاقانه عروسک انتخاب میکرد هر کسی اونو توی اون حالت میدید فکر میکرد داره برا خودش میخره. بعد رفت چندتا ماشین و تفنگ هم برداشت اما بعد مثل اینکه پشیمون شد به عسلم خیلی حسادت کردم..... کاش یه ذره من هم براش مهم بودم مامان تند تند داره خرید میکنه خودش هی میاد چک میکنه باز میره یه سری وسایل میگیره و میاد هنوز اتاق عسلکم تکمیل نشده استاد راهنمام زنگ زد و گفت پیشینه تحقیقم کمی مشکل داره باید درستش کنم و باز براش بفرستم چقدر این روزها دلگیر شده امشب تولد حامد خان پسر عموی گرامی می باشد و من تنها بدون همسری میرم جشن هر کسی هم پرسید شویت کجاست میگم رفته گل بچینه (میدونید که کجا رفته یک وقتایی در زندگی می رسه که باید دستت رو بزنی زیر چونت ببخشید که نمیتونم جواب کامنتهاتونو بدم هیچ صفحه ای باز نمیشه این چند روز به من و عسل خوش گذشت گرچه از دست همسری عصبانی امروز استاد راهنمام میگفت فکر کردم منصرف شدی و دیگه نمیای.آخه یه مدت که قاچاقی بود درس خوندنم یه مدت که و.ی.ا.ر داشتم یه مدت که تنبل بودم(توجیه هات بسیار قانع کننده) فعلا ۲ فصل از پایان نامه (مقدمه و پیشینه تحقیق ) دادم به استادم امیدوارم ایرادی نگیره. روزها همچنان میگذرد و من چشم انتظار نی نی نازم هستم.دیشب خوابشو می دیدم که داریم با هم بازی می کنیم جای همه دوستان خالی میریم سپیدان اوضاع احوال عسلم هم خوبه صبح پیش دکتر بودم همه چیز فعلا اوکی هست.خدا را شکر ممنون از همه دوستای گلم ببخشید نمی تونستم بیام بهتون سر بزنم. این هفته همسری با دوستاش می خوان خانمهاشونو را ببرن باغ از ظهر پنج شنبه میریم تا جمعه شب. امیدوارم اذیت نشم و خوش بگذره خیلی لازم دارم یه هوایی عوض کنم تقریبا ۲ هفته است که همش توی خونه هستم. خیلی خوشحال شدم که این هفته تنها نیستم همسری هم خیلی خوشحاله و هیجان داره و اما دل درد ..... خونه ما جوری هست که اتاق خوابها - هر کدوم - با چندتا پله از هم جدا میشه. اون روز خیلی بالا و پایین رفتم.از ظهر دلم درد گرفت. اما عصر دیگه خیلی شدید شد.هرچی به همسری تماس میگرفتیم جواب نمیداد و مامان کلی نگران جالبه که مامان خیلی نگران همسری بود هرچی میگفتم چیزی نیست باور نمیکرد تا اینکه ساعت ۳۰/۸ خود همسری به موبایل مامان تماس گرفت.اون موقع من و مامان رفته بودیم درمانگاه نزدیک خونمون.وقتی مامان براش توضیح داد که من در چه حالی هستم گفته بود "نگران نباشید دخترمون هم مثل مامانش لوسه و داره ناز میکنه" مامانم خیلی بهش برخورده بود و ناراحت شد اما نمیخواست من متوجه بشم من هم هیچی نگفتم آخه شعور همسری بیش از این نیست فردا ظهر که اومد خونه با چه حال خرابی بی هیچ ذوقی رفت خوابید تا ساعت ۶ عصرجمعه.وقتی بیدار شد تازه یادش اومده بود که اومده خونه و تازه پرسید چی شده بود اون شب دکتر بهم گفت که تا یه هفته اجازه کار کردن و راه رفتن ندارم.شنبه صبح با دکتر خودم تماس گرفتم و براش توضیح دادم اون هم تایید کرد که حتی نشستن برام خوب نیست فقط باید بخوابم. واینکه من تا به امروز همش خواب هستم و اون خانمه هرروز میاد و کارهمو انجام میده امروز خیلی دلم برا اینجا تنگ شده بود.اومدم حسابی نشستم اما دیگه دلم داره خیلی درد میکنه فعلا برم. دوستای گلم عکس اتاق عسل هم میذارم اما فعلا تکمیل نیست مامان بقیه چیزها رو بیاره مثل کالسکه و لباسهاش ...حتما عکس تمام شده اتاق و میذارم دوستتون دارم برام دعا کنید بای
البته اون خونه رو خیلی دوست داشتم اما زیاد خاطرات خوبی ازش نداشتم و همینکه مجبور شدیم خونمونو عوض کنیم خیلی برا من خوب شد
![]()
و من هم با خیال راحت دارم وب گردی میکنم و میخوام به همتون سر بزنم - فعلا ما اینجاییم تا فردا که قراره با همسری بریم خونه خواهر همسری برا نهار
![]()
به یاد همتون بودم و براتون دعا کردم امیدوارم وقت پیدا کنم و بتونم بیام به همتون سر بزنم
)
ادامه مطلب
هر روز برات دعا میکنم
![]()
مرتب زیر چشمی نگاهش میکردم شده بود مثل بچه هایی که تا حالا هیچ اسباب بازی نداشته و حالا اومده تو دنیای پر از وسایل بازی عزیزدلم چقدر ذوق زده بود.برگشتن تو ماشین هی میگفت یعنی حالا عسل از اینا خوشش میاد؟!![]()
![]()
![]()
نشستن و خوابیدن برام خیلی سخت شده همش باید راه برم با این همه کار
![]()
![]()
و جریان زندگیت رو فقط تماشا کنی...
![]()

میلاد امام رضا مبارک ![]()
شدم - به دلیل زیاده روی در م.خواری- به هر حال خوب بود همینکه تنها نبودم عالی بود.
![]()
![]()
| Design By : Pichak |

