تبليغاتX
دلتنگی




























دلتنگی

همیشه آنسوی دلتنگی خدایی است که داشتنش جبران تمام تنهایی ها و نداشتنی هاست

سلام دوستای خوبم سال نو با تاخیر مبارک ممنون از همه شما در سال جدید اتفاقات بسیاری افتاد و من حسابی درگیر بودم

سفر ۱۰ روزه به دبی خیلی خوب بود و حسابی خوش گذشت اما از روز ۱۲ فروردین که برگشتیم عسلم حسابی مریض شد و سه تو بیمارستان بستری بود و حسابی لپاش آب شد....

بعد از بیمارستان هم خیلی غیر منتظره مجبور شدیم خونه مون را عوض کنیم  البته اون خونه رو خیلی دوست داشتم اما زیاد خاطرات خوبی ازش نداشتم و همینکه مجبور شدیم خونمونو عوض کنیم خیلی برا من خوب شد

الان سه روزه تقریبا کاراهام تموم شده و از امروز اینجا نت دارم

ممنون از همه دوستان که به فکرم بودید به زودی میام و به همهتون سر میزنم 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 10:48 توسط آرام|

بالاخره تمام شد. با نمره ۱۹.۸۷ دفاع کردم و دوره فوق لیسانس هم تموم شد

خدایا شکرت

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 22:39 توسط آرام|

دیروز عصر با مامانم و خاله کوچیکه رفتیم گوشهای روژان سوراخ کردیم - عسلم اصلا نترسید و خیلی آروم تو بغل خانم دکتر خوابید تا گوشش سوراخ کرد

مامان هم یه گوشواره طلا خیلی خوشمل بهش هدیه داد. دیشب همسری خیلی ناراحت شد میگفت خیلی زود بوده که گوششو سوراخ کردیم ولی من میخواستم برا عید دخملم خوش تیپ بشه

برنامه عید هم تقریبا جور شده و همسری این روزها به دنبال پاسپورت برا عسلی هست

۳شنبه آینده دفاع دارم برام دعا کنید

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 11:52 توسط آرام|

همه چیز خوبه - امروز تصمیم گرفتیم عید بریم دبی پیش عموی عسل - تقریبا سه ماه هست که برادر همسری برا تحصیل پسرشون رفتن دبی و اونجا خونه خریدن و چند روز پیش به خواهر همسری زنگ زده و گفته همگی عید بریم پیششون ... البته این تصمیم خواهر همسریه و معلوم نیست میشه رفت یا نه!!!!خدا کمک کنه و برنامه جور بشه

این روزها حسابی مشغول کارای پایان نامه هستم - ۲۳ اسفند تاریخ دفاعم هست - مامانم خیلی کمکم میکنه و قراره این ۲ هفته صبحها مامان بیاد پیشم و از عسل مراقبت کنه تا من کارای پایان نامه ام را انجام بدم و این کابوس هم تموم بشه

برام دعا کنید

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 13:36 توسط آرام|

امروز خیلی خوشحالم - دختر یکی از آشناهامون بعد از ۱۴ سال زندگی باردار شده - خدایا شکرت

یادمه روزی که اومده بود دیدنم بعد از زایمانم اینقدر چشماش غم داشت - خدایا شکرت که دلشو شاد کردی

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 10:50 توسط آرام|

دو روزه که عسلم سرما خورده و من اومدم خونه مامانم - الهی فداش بشم کلی کمکم کرد و من تونستم بعد مدتها راحت بخوام الان هم از کامی داداشی دارم بدون هیچ دغدغه ای پست میذارم آخه مامانم حسابی حواسش به نوه اش هست  و من هم با خیال راحت دارم وب گردی میکنم و میخوام به همتون سر بزنم - فعلا ما اینجاییم تا فردا که قراره با همسری بریم خونه خواهر همسری برا نهار

دارم میام به دیدن تک تک تون دوستتون دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 17:39 توسط آرام|

ما برگشتیم خیلی خوش گذشت. جای همگی خالی.

روزهای خوبی بودن و دخترم اولین سفر زندگیش به بهترین جای دنیا بود. اما خیلی سرد و شلوغ بود دوبار بیشتر نتونستم روژان و ببرم حرم اما درکل خیلی خوش گذشت. خواهر همسری خیلی هوامو داشت . همسری هم مهربون شده بود و حسابی در برابر من و دخترم احساس مسئولیت میکرد به قول خواهر همسری هوای شیراز به مغزش نمی سازه و دگرگون میشه 

اینقدر دلم میخواد بیام درست و حسابی همه وبلاگ ها رو بخونم اما وقت نمیکنم الان هم ساعت ۲:۴۵ شب هست و من خسته و خواب آلود دارم پست میذارم. اما بیاد همتون هستم

ستاره عزیزم - نیوشا جونم - مریم خانومی - فریده خانم - تارای عزیز - دنیای گلم - الهه خانم - صورتی جون - پروین جون - رویا عزیز - صبا خانم .......از همتون ممنونم  به یاد همتون بودم و براتون دعا کردم امیدوارم وقت پیدا کنم و بتونم بیام به همتون سر بزنم

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 2:48 توسط آرام|

امشب ساعت ۱۰ من و روژان و همسری و خواهر همسری و خانواده خواهر همسری و دامادشون ـ جمعا ۱۴ نفر -همگی داریم میریم مشهد

تا امروز ظهر معلوم نبود که بریم یا نه ساعت ۲ که همسری اومد خونه و گفت برا شب آماده باش تا جمعه می خوایم بریم مشهد. اول فکر کردم داره شوخی میکنه وقتی بلیط و رزور هتل دیدم کلی خوشحال شدم و ۵ دقیقه داشتم گریه میکردم الان هم دارم گریه میکنم اصلا باورم نمیشه دارم با همسرم و دخترم میرم بهترین جای دنیا

خدایااااااااا ممنونتم

بعد خواهر همسری زنگ زد و اون هم کلی ذوق زده شده بود.

در این شبهای عزیز التماس دعا

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:47 توسط آرام|

این روزها همه چیز قاطی شده - وقت خواب و کار و .....

هفته گذشته خیلی خوب بود- مامان خیلی کمکم کرد و حتی روژان و می گرفت تا من برم بیرون - یادم ایام قدیم بخیر هر وقت می خواستی زود لباس می پوشیدم و میرفتم هر جا که  دوست داشتم، اما این روزها نمیشه.....

یه روز صبح تا ظهر رفتم دانشگاه خیلی به من خوش گذشت . آخه دانشگاهم بیرون از شهر هست و بعد حدود 2 ماه اومدم بیرون از خونه - خیلی حال داد شده بودم مثل یه پرنده ای که آزاد شده

من و روژان دیشب برگشتیم خونه و الان عزیزدل مامان خوابیده تا من یه کمی به کارام برسم

همسرمان هم رفته سفر و توی این یه هفته فقط یه بار زنگ زد و اون هم برا اینکه بگه تا آخر این هفته نمیاد

باز هم خدا را شکر که خبر داد

البته من کاملا بی تفاوت شدم خیلیییییییییییییییییییییییییییی بیش از اینکه تصور کنید

بود و نبودش برام اصلا مهم نیست

بی خیال !!!!!!!!!!!

شاید هفته آینده با خواهر همسری رفتیم مشهد. مامان میگه سرده و عسلم ممکنه سرما بخوره اما خیلی دلم هوای مشهد کرده- خیلی هم احتیاج به تنوع و تفریح دارم

نمیدونم!!!


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 9:14 توسط آرام|

این روزا خیلی سرم شلوغه - عسلم خوبه ولی خیلی بد آرومی میکنه - دیروز مامان و بابا از سفر برگشتن امشب من و روژان میریم خونه مامان و تا شنبه میمونیم چون تنهاییم(همسرمان رفته سفر با دوستانش)
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 13:49 توسط آرام|

سلام دوستان گلم ببخشید اینقدر سرم شلوغ شده اصلا وقت ندارم بیام نت روژان خیلی بد آرومی میکنه همش باید بغلم باشه مامان و بابا رفتن مسافرت 10 روزی میشه و من همچنان تنهام و کسی نیست که کمکم کنه اصلا به هیچ کدوم از کارای خونه نمی رسم . ببخشید که نمی تونم بیام بهتون سر بزنم.الان هم نزدیک ساعت 3 صبح روز دوشنبه است و من تنهام و روژان بعد از کلی بدآرومی کردن تقریبا غش کرد. خیلی دلم برا نت تنگ شده بود.ممنون از همتون که به یادم هستید

دوستتون دارم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 2:56 توسط آرام|

سلام سلام خوبید دوستان عزیز

من و روژان امروز اومدیم خونه - عسلم برا اولین بار اومد خونه خودش از روزی که دنیا اومده تا امروز خونه مامان جونش بوده وقتی میخواستم بیام اینقدر مامانم گریه کرد دلم براش سوخت اما دیگه باید میومدم خونه برا اولین بار عزیزدلم توی تخت خودش خوابیده

ممنون از لطف همگیتون

ادامه مطالب عکس عسلم دوستان بگن تا رمز بدم


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 15:15 توسط آرام|

سلام دوستای گلم خوبید؟؟؟

ممنون از لطف همتون ببخشید که این مدت نتونستم بیام نت آخه همش خونه مامانم هستم و اونجا دسترسی به نت خیلی سخته

عسلم ۳ آذر پنجشنبه ساعت ۱۳:۴۵ به دنیا اومد و یه دنیا عشق و محبت همراه با خودش برا من آورد

من و دخملم - روژان - خوبیم البته من یه عمل دیگه هم انجام دادم همزمان با زایمان خدا را شکر خوبم امشب هم همه فامیل خونه مامان اینا هستن ببخشید که نمیتونم زیاد بنوییسم از لب تاپ داداشی دارم استفاده میکنم. خیلی هم نمیتونم بشینم. تا یکی دو هفته دیگه خونه مامان اینا هستم قول میدم بعدش بیام و همه جزییات و عکسها رو بذارم

ممنون از همتون که با کامنتهاتون خوشحالم کردین

مریم جان(آرامش سفید) موقع زایمان خیلی به فکرتون بودم و حس میکردم دارید دعام میکنید

ستاره جان (لحظه های کوتاه تو با من) عروسیت مبارک امیدوارم خوشبخت باشی عروسکم

نیوشا جان (آن سوی مرز دوستی) امیدوارم زود زود خوب بشی عزیزم هر روز برات دعا میکنم

فعلا بای

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 17:20 توسط آرام|

سلام دوستای عزیز

من از امروز میرم خونه مامانم چون همسری نیست - میدونید که!!! - و من نباید تنها بمونم

روز ۳ آذر تاریخ زایمانم هست نمیدونم چی میشه خیلی اضطراب دارم برام دعا کنید

شاید نتونم پست جدید بذارم تا بعد از تولد عسلم. البته بعد از تولد عسل موضوعات وبلاگم تغییر میکنه با کلی عکس و خاطرات خوب برمیگردم- راستی از اتاق عسل کلی عکس گررفتم اما متاسفانه وقت آپلود کردن ندارم میام همه رو میذارم

خداحافظ تا بعد

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 13:27 توسط آرام|

.............................
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 13:31 توسط آرام|

...... و باز........
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 17:57 توسط آرام|

مامان قول داده این هفته دیگه همه چیزهای عسلم تکمیل بشه. خیلی دلم برا مامانی میسوزه خیلی زحمت کشید با اینکه خودش مریضه اما همه کارا رو با تمام وجود و حوصل انجام داد

قربونت برم مامان خوشکلم البته بنده خدا بابا هم زحمت کشید هر چی مامان خواست بدون هیچ چشمداشتی هزینه هاشو پرداخت کرد

از هردوتاییتون ممنونم از همین جا دستتونو میبوسم

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 16:30 توسط آرام|

دیروز عصر برا اولین بار با همسری رفتیم دکتر. وقتی خانم دکتر داشت منو سونو میکرداز همسری خواست بیاد وصدای قلب عسلم گوش کنه اینقدر ذوق زده شده بود- کلی هم به من حسادت کرد چرا قبلا به من نگفته بودی که میای و صدای قلب عسلو گوش میدادی (آخه یکی نیست بیاد بهش بگه تو اصلا خونه هستی یا وقتی میایی اینقدر م... هستی که حتی منو هم نمیشناسی)

بعد با هم رفتیم کلی عروسک خریدم برا عسلم چند تا عروسک کیتی دوتا باربی ۶تا خرس خوشمل خیلی هم گرون شد ـ ۴۰۰ تومن ـ اما همسری واقعا با ذوق خرید.(فقط باربی ها انتخاب من بود )توی فروشگاه همسری میرفت یه خرس انتخاب میکرد میومد میگفت این خوبه؟؟ بعد بدون اینکه نظر منو بخواد میگفت آره اینو هم میخوام.اینقدر مشتاقانه عروسک انتخاب میکرد هر کسی اونو توی اون حالت میدید فکر میکرد داره برا خودش میخره. بعد رفت چندتا ماشین و تفنگ هم برداشت اما بعد مثل اینکه پشیمون شد  مرتب زیر چشمی نگاهش میکردم شده بود مثل بچه هایی که تا حالا هیچ اسباب بازی نداشته و حالا اومده تو دنیای پر از وسایل بازی عزیزدلم چقدر ذوق زده بود.برگشتن تو ماشین هی میگفت یعنی حالا عسل از اینا خوشش میاد؟!

به عسلم خیلی حسادت کردم..... کاش یه ذره من هم براش مهم بودم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 9:25 توسط آرام|

این روزها خیلی سنگین شدم به قول همسری انگار یه هندونه داخل شکمم هست نشستن و خوابیدن برام خیلی سخت شده همش باید راه برم با این همه کار

مامان تند تند داره خرید میکنه خودش هی میاد چک میکنه باز میره یه سری وسایل میگیره و میاد هنوز اتاق عسلکم تکمیل نشده

استاد راهنمام زنگ زد و گفت پیشینه تحقیقم کمی مشکل داره باید درستش کنم و باز براش بفرستم

چقدر این روزها دلگیر شده

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 18:27 توسط آرام|

امشب تولد حامد خان پسر عموی گرامی می باشد و من تنها بدون همسری میرم جشن هر کسی هم پرسید شویت کجاست میگم رفته گل بچینه (میدونید که کجا رفته) دارم میرم آرایشگاه. حالم هم بسیار خوبه شاید امشب موندم خونه عمو جونم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 13:16 توسط آرام|

یک وقتایی در زندگی می رسه که باید دستت رو بزنی زیر چونت
و جریان زندگیت رو فقط تماشا کنی...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 15:55 توسط آرام|

سرعت اینترنت اینجا در حد سرعت ماشین مشدی ممدعلی هم نیست

ببخشید که نمیتونم جواب کامنتهاتونو بدم هیچ صفحه ای باز نمیشه

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 10:34 توسط آرام|

 میلاد امام رضا مبارک 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 3:46 توسط آرام|

سلام دوستای عزیز ممنون از لطف همگی تون خیلی خوشحالم که در دنیای مجازی دوستانی دارم بهتر از آب روان زبانکده محصل

این چند روز به من و عسل خوش گذشت گرچه از دست همسری عصبانیزبانکده محصل شدم - به دلیل زیاده روی در م.خواری- به هر حال خوب بود همینکه تنها نبودم عالی بود.

امروز استاد راهنمام میگفت فکر کردم منصرف شدی و دیگه نمیای.آخه یه مدت که قاچاقی بود درس خوندنم یه مدت که و.ی.ا.ر داشتم یه مدت که تنبل بودم(توجیه هات بسیار قانع کننده)

فعلا ۲ فصل از پایان نامه (مقدمه و پیشینه تحقیق ) دادم به استادم امیدوارم ایرادی نگیره.

روزها همچنان میگذرد و من چشم انتظار نی نی نازم هستم.دیشب خوابشو می دیدم که داریم با هم بازی می کنیم

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 18:57 توسط آرام|

امروز با یه حس خاصی بیدار شدم. ساعت ۱۱:۳۰ همسری میاد دنبالم خیلی خوشحالم از اینکه این هفته ۵ شنبه یه پست ناراحت کننده نمی ذارم ( و امروز هم..........)

جای همه دوستان خالی میریم سپیدان

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 8:49 توسط آرام|

خدا را شکر بهتر شدم و میتونم راه برم البته کم. تو این مدت ۲ تا کتاب خوندم. شفای کودک درون و رمان دنیای سوفی.هر دو تاش خوب بود.اما دلم میخواد روی پایان نامه ام کار کنم. شنبه از استاد راهنمام وقت گرفتم.نمیدونم این همه راه و چطوری برم.همسری قول داده منو ببره علوم تحقیقات.

اوضاع احوال عسلم هم خوبه صبح پیش دکتر بودم همه چیز فعلا اوکی هست.خدا را شکر

ممنون از همه دوستای گلم ببخشید نمی تونستم بیام بهتون سر بزنم. این هفته همسری با دوستاش می خوان خانمهاشونو را ببرن باغ از ظهر پنج شنبه میریم تا جمعه شب. امیدوارم اذیت نشم و خوش بگذره خیلی لازم دارم یه هوایی عوض کنم تقریبا ۲ هفته است که همش توی خونه هستم. خیلی خوشحال شدم که این هفته تنها نیستم همسری هم خیلی خوشحاله و هیجان داره

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 15:43 توسط آرام|

و امروز هم......
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 16:50 توسط آرام|

حالم خوبه اما همچنان در استراحت مطلق هستم.دکترم اجازه حرکت نداده.فعلا باید بخوابم من هم که آرزومه همش بخوابم و کتاب بخونم یه کتاب نسترن جون برام آورده " شفای کودک درون" ببخشید که نمیتونم بیام بهتون سر بزنم برام دعا کنید زود خوب بشم بیام پیشتون
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 2:33 توسط آرام|

از امروز تا شنبه تنهام
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 13:28 توسط آرام|

پنجشنبه صبح خانم مهندس با دو نفر اومدن برا بررسی اتاق عسلم.خیلی حس خوبی داشتم.اینقدر هیجان داشتم حس میکردم این اتاق خودم هست .با خانم مهندس -لاله خانم- کلی صحبت کردیم و اون طرحی که من انتخاب کرده بودم بخاطر موقعیت دریچه ها و کمد دیواری توی اتاق و سرویس خواب و کمد و پارتیشن عسلی تغییر کرد. لاله خانم یه طرح دیگه داد اون هم خیلی خوشمله.لاله خانم و اون ۲تا کارگر تا غروب مشغول بودن و فقط کاغذدیواری تموم شد.قرارشد شنبه بیان و لوستر و مابقی وسایل و بیارن.البته اون روز میشد که اتاق آماده شه اما چون یه مقدار طرح عوض شد مابقی موند برا شنبه.

و اما دل درد .....

خونه ما جوری هست که اتاق خوابها - هر کدوم - با چندتا پله از هم جدا میشه. اون روز خیلی بالا و پایین رفتم.از ظهر دلم درد گرفت. اما عصر دیگه خیلی شدید شد.هرچی به همسری تماس میگرفتیم جواب نمیداد و مامان کلی نگران جالبه که مامان خیلی نگران همسری بود هرچی میگفتم چیزی نیست باور نمیکرد تا اینکه ساعت ۳۰/۸ خود همسری به موبایل مامان تماس گرفت.اون موقع من و مامان رفته بودیم درمانگاه نزدیک خونمون.وقتی مامان براش توضیح داد که من در چه حالی هستم گفته بود "نگران نباشید دخترمون هم مثل مامانش لوسه و داره ناز میکنه" مامانم خیلی بهش برخورده بود و ناراحت شد اما نمیخواست من متوجه بشم من هم هیچی نگفتم آخه شعور همسری بیش از این نیست فردا ظهر که اومد خونه با چه حال خرابی بی هیچ ذوقی رفت خوابید تا ساعت ۶ عصرجمعه.وقتی بیدار شد تازه یادش اومده بود که اومده خونه و تازه پرسید چی شده بود

اون شب دکتر بهم گفت که تا یه هفته اجازه کار کردن و راه رفتن ندارم.شنبه صبح با دکتر خودم تماس گرفتم و براش توضیح دادم اون هم تایید کرد که حتی نشستن برام خوب نیست فقط باید بخوابم.

واینکه من تا به امروز همش خواب هستم و اون خانمه هرروز میاد و کارهمو انجام میده امروز خیلی دلم برا اینجا تنگ شده بود.اومدم حسابی نشستم اما دیگه دلم داره خیلی درد میکنه فعلا برم.

دوستای گلم عکس اتاق عسل هم میذارم اما فعلا تکمیل نیست مامان بقیه چیزها رو بیاره مثل کالسکه و لباسهاش ...حتما عکس تمام شده اتاق و میذارم

دوستتون دارم برام دعا کنید بای

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 11:16 توسط آرام|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak